سلام سلام
امیدوارم خوب خوب خوب باشید
که حتما هم همینطوره وگرنه اینجا نبودین
من یه معذرت خواهی به همه دوستای گلم بدهکارم
ببخشید که دیر آپ کردم...اگر بدونین سرم چقدر شلوغ بود!!
البته می خواستم یه جورایی از وب کناره گیری کنم که نشد...
حیفه دوستایی مثل شما رو از دست بدم
راستی از همه گلها که واسم کامنت گذاشتن ممنون وشرمنده که نتونستم
بیام و بهتون سر بزنم...حالا اومدم...
دوستون دارم.......ایام به کام......... هستی
.......................................................................................................
بارون همینکه تو خیابون نفس کشید
بغضش سکوت کرد که حالا نمی شود!
می خواست در تمام تو پنهان شود ولی...
این چتر لعنتی چرا باز نمی شود؟!
تنهایی ام بلند تر از ارتفاع توست
دارم برای عشق نفس کم می آورم
یک عمر اضطراب رسیدن به فاصله
یک عمر دور ، دور منو افتخار تو
هی چرخ؛چرخ توی خودم توی بی کسیم
لعنت به جاذبه؛ به دلم ؛ به مدار تو
هر ثانیه شبی که به سمتت دویده ام
مثل شهاب سنگ که در...فکر رفتنی؟
اصلا تمام می کنم این خواب خسته را
لعنت به هر که گفت تو یک عمر با منی
باران و تختخواب تمیزی که تشنه تر
از انفجار خاطره هایی گسسته شد
هذیان خوابهای پر التهاب شب
با پلک های خیس کسی باز وبسته شد...
سلام به همه دوستای گلم
این پست می تونه یه بغض باشه....یه بغضه دل که به سپیدی کاغذ گرفته شده...
نگو نداری
هممون، سالهاست از بارون خدا میگذریم.....بدون چتر...بارونی...
همهمون خیلی وقته تو سایه پنهون می شیم... تو گریه بیدار...
حتما بخونش و نهراس از این که ترانه ای بیهوده می خوانی
از حضور و نگاه مهربونتون ممنون....
ღ♥ღ هستـی... ღ♥ღ

فکر می کنم توی يه شب پر از ستاره که غم بی نهايت غربت و هجران اين ديار به دلم سنگينی میکرد و از بی مهری آدمها يی که اصل و ريشه ی خودشونو فراموش می کنن و اصلا يادشون ميره برای چی خلق شدن وبرای چی به دنيا اومدن بغض کرده بودم يه مرتبه يه فرشته صدام کرد و يه چيزی گفت: خدا انسان را از هيچ آفريد و به او هستی بخشيد اما انسان هيچ را برگزيد و هستی را فراموش کرد. اما انسان نفرت را برگزيد و از عشق بر حذر ماند. خدا نور را آفريد تا ظلمت را از زندگی انسان جدا سازد اما انسان در ظلمت خزيد و از نور جدا ماند. خدا انسان را دو نيمه کرد: نيمی به شايستگی هايی و نيمی به بايستگی هايی تا ديگر انسان تنها نباشد و در ظلمت خزيد و مواخذه شد و يکنواخت بودن را بهانه قرار داد. و در ظلمت خزيد و تنها ماند و مواخذه شد و سختی انتخاب و جستجوی نيمه را بهانه قرار داد. هر روز گريه کرد وخداوند هر روز پا به پای انسان گريه کرد.
کی می دونه؟
خدا عشق را آفريد تا با نور آن نفرت را به انسان بشناساند و از آن برحذرش دارد
آن گاه خدا انسان را مواخذه کرد و انسان تنهايی را بهانه قرار داد.
اما انسان دوباره هستی را فراموش کرد و از عشق برحذر ماند
خدا نيمه ها را متفا وت کرد.
هر نيمه به رنگی هر نيمه به شکلی هر نيمه به صدايی و بدينسان رنگ را و شکل را و صدا را آفريد.
اما انسان باز هم هيچ را برگزيد و از عشق برحذر ماند
آن زمان خدا دل را و احساس را آفريد.
و از آن پس هر روز دلها شکستند و احساسها له شدند و
انسان هيچ برگزيده ی دور مانده از عشق ودر ظلمت خزيده ی تنها مانده ی دل شکسته

من یک چهار دیواری دارم
ویک دنیا
دنیایی که درآن کوه هست
رود هست،مور هست...
و کوه به من آموخت
که در سرما و گرما،در برف وبوران
زیر آفتاب سوزان یا باران
باید ایستاد ،مقاوم!
و رودبه من آموخت
که با وجود سنگ وصخره ،سد ونرده
خار و علف هرزه
باید جاری بود ،مداوم!
و مور به من آموخت
که با جثه هر چند کوچیک،با کمک یا
بی کمک،حتی نم نمک
باید اندیشه فردا کرد ،مصمم!
...
ومن دنیا را به چهار دیواری خود آوردم:
مصمم ،مداوم ومقاوم!
حالا من یه چهار دیواری دارم

می دونی عشق یعنی چی؟؟؟
عشق یعنی یک نگاه در زندگی نه چند نگاه
یک دشت پراز شقایق نه چند دشت با یک شقایق
عشق یعنی یک نفر با یک نفس
عشق یعنی زندگی ساده طوطی در قفس
عشق یعنی مجنونی با یک نگاه
یا مردن در طول زمان بی صدا
عشق یعنی یک جمله زیبای سهراب :(زندگی حس غریبیست که یک نوع مهاجر دارد)
عشق یعنی یک حقیقت در دروغ و نیرنگ ها
یا زندگی کردن در رنگها
عشق یعنی کوه کندن مثل فرهاد
گفتن درد ها به خــدا با فریـــــــــاد
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
تا ابد در دل من می مانی

در این هوای غم آلوده ، این هوای کثیف
چه خوب بود اگر وقت زندگی کم بود!
چه خوب بود اگر روی این زمین بزرگ
به قدر باغچه ای ،جا برای ما هم بود
******
چه خوب بود،چه ... خون می چکید از دستم
تو هم عزیز دلم فکر کرده ای مستم؟!
تو هم که تهمت این قتل را به من زده ای
نه آقا...من...به خدا...باز عاشقت هستم!
کنار لکنت این لحظه ها بیا و ببین
چقدر تلخ و غریبانه ، رفتی از دستم
******
چه خوب بود که خوبی همیشگی میشد
چه خوب بود که باران همیشه نم نم بود
وباز مثل همین عصرهای تکراری
سکوت بود و...
غزل بود و...
سفره ای هم ...
بود؟!
سکوت...
شرشر باران
کلید
قفل دری
نگاه خسته و گیج
همیشه دربه دری
که تف به گور کسی که دوباره در بزند]کلید می چرخد توی قفل بسته تری[
دوباره عقربه امشب مسیر را برگشت به سنگ،شیشه شکسته،نگاه گیج...
عزیز بی کس من توی خانه جا ماندی تویی که آمده بودی دل مرا ببری!
بگو که خسته شدی از کسی که دیگر نیست تو را به حال خودت توی خانه خبری
از آن پرنده ترسو که روی این شیشه نوشت پر زدن و...(حس میشود بپری!)
بچرخ سمت خیابان بچرخ سمت کسی...
وچند شاخه گل که... برای کی بخری

